بیا یک صدای ته حلقی خاص دیگه در فارسی رو یاد بگیریم! به نشانه «قـ ق» (قاف) سلام کن. این حرف هم از ته گلوی تو میاد، اما یک صدای عمیقتر و قُلقُلیتر از «خ» هست. این صدای «ق» هست. حرف «قاف» خیلی شبیه برادرش «ف» هست، با یک دایرهی کوچولو، اما برای اینکه نشون بده صدای عمیقتریه، دو تا نقطه بالای سرش داره! این حرف رو در کلمهی قاشق پیدا میکنی.
Let’s learn another deep-throat sound that’s special to Farsi! Say hello to نشانه «قـ ق» (Qaf). This letter also comes from the back of your throat, but it’s a deeper, more gurgly sound than ‘Khe’. It’s the ‘q’ sound. The letter ‘Qaf’ looks a lot like its brother ‘Fe’, with a little circle, but to show that it’s a deeper sound, it has two dots on top! You’ll find it in the word for spoon, قاشق (qâshoq).
Games & Activities for آموزش نشانه «قـ ق»
آموزش نوشتن و خواندن حرف قاف (نشانه ق) با صدای gh در زبان فارسی
چطور تفاوت صدای «گ» و «ق» را به کودکان انگلیسی زبانمون یاد بدیم؟
تمایز نشانه «ق» از «گ» با کمک داستان
گُرگِ گِردالو و قورباغهی قُمپُز در قَصرِ قَدیمی

یکی بود یکی نبود. در یک جنگل گُنده، یک گُرگ گِردالوی بامزه زندگی میکرد. اسمش گُرگُلی بود. گُرگُلی عاشق گَپ زدن و خوردن گِردو بود. وقتی گُرگُلی حرف میزد، زبانش وسط دهانش میچرخید و میگفت: «گِ… گِ… گِ… گِردوهای گِرد و گُنده!»
(برای کودک توضیح دهید: ببین! وقتی میگیم «گ»، زبانمون میخوره به وسط سقف دهنمون! گُ… مثل Go!)
یک روز گُرگُلی داشت در جنگل راه میرفت که به یک قَصر قَدیمی و قَشنگ رسید. بالای در قَصر، یک قورباغهی اخموی سبز نشسته بود که خیلی به خودش قُمپُز میآمد (یعنی پُز میداد).
گُرگُلی با خوشحالی گُفت: «سلام! من گُرگُلی هستم! چه قَصر قَشنگی! اجازه هست بیام تو؟»
قورباغه گلویش را صاف کرد و با صدایی که انگار از ته یک چاه عمیق میآمد، قُلُپی کرد و گفت: «قُ… قُ… قُ… قُربان! اینقدر قُلُپ قُلُپ نکن! اینجا قُرُق است!»
(برای کودک توضیح دهید: حالا صدای «ق» رو ببین! از ته گلوی قورباغه میاد! انگار داره آب غرغره میکنه! ق… ق… ق…)
گُرگُلی خندید و گفت: «گُفتی گُرگ؟ من که گُرگم! تو هم گُرگی؟»
قورباغه از عصبانیت یک قَدم جلو پرید و داد زد: «نخیییر! من گُرگ نیستم! من قورباغهی قُمپُز در رو هستم! من گُفتم قُرُق! قُ… قُ… قُرُق! یعنی هیچکس نباید وارد قَصر قَدیمی من بشود!»
گُرگُلی که گیج شده بود، سرش را خاراند و گفت: «آها… گُرگ… قُرُق… چقدر صداهاشون شبیه همه!»
قورباغه با همان صدای قُلُپیاش گُفت: «اصلاً هم شبیه نیست! صدای تو گِرد و گُلُپی از وسط دهانت میآید، اما صدای من قَوی و قُلچماق از ته قَلب گلویم بیرون میآید! قَ… قَ… قَ! مثل صدای قار قار کلاغ!»
گُرگُلی که خیلی از این بازی خوشش آمده بود، سعی کرد ادای قورباغه را در بیاورد. اول گفت: «گار… گار…». قورباغه اخم کرد و گُفت: «نه! عمیقتر! از ته گلوت بگو!»
گُرگُلی چشمانش را بست، یک نفس عمیق کشید و با تمام قُدرتش داد زد: «قـــــــــار!»
صدایش آنقدر قَوی و خندهدار بود که قورباغه نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زد زیر خنده! قورباغه آنقدر خندید که از بالای در قِل خورد و افتاد توی بغل گُرگُلی!
از آن روز به بعد، گُرگُلی و قورباغهی قُمپُز بهترین دوستهای هم شدند. آنها با هم بازی میکردند: گُرگُلی میگفت: «گِردو!» قورباغه میگفت: «قُورمه سبزی!» گُرگُلی میگفت: «گل!» قورباغه میگفت: «قَندان!»
و هر دو میدانستند که گرچه صداهایشان با هم فرق دارد، اما میتوانند بهترین دوستهای دنیا باشند. قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونهش نرسید!!

